از جنابـ حافظ خواستمـ اندر احوالاتـ ما چیزی بگوید، گفت.
برای عوضـ شدنـ حالـ و هوای اینجا میگذارمـ :
عمریستـ تا بهـ راهـ غمتـ رو نهادهـ ایمـ
روی و ریای خلقـ بهـ یکـ سو نهادهـ ایمـ
طاقـ و رواقـ مدرسهـ و قالـ و قیلـ علمـ
در راهـ جامـ و ساقی مهرو نهادهـ ایمـ
همـ جانـ بدانـ دو نرگسـ جادو سپردهـ ایمـ
همـ دلـ بدانـ دو سنبلـ هندو نهادهـ ایمـ
عمری گذشتـ تا بهـ امید اشارتی
چشمی بدانـ دو گوشهـ ی ابرو نهادهـ ایمـ
ما ملکـ عافیتـ نهـ بهـ لشکر گرفتهـ ایمـ
ما تختـ سلطنتـ نهـ بهـ بازو نهادهــ ایمـ
تا سحر چشمـ یار چهـ بازی کند کهـ باز
بنیاد بر کرشمهـ ی جادو نهادهـ ایمـ
بی زلفـ سرکششـ سر سودائی از ملالـ
همچونـ بنفشهـ بر سر زانو نهادهـ ایمـ
در گوشهـ ی امید چو نظارگانـ ماهـ
چشمـ طلبـ بر آنـ خمـ ابرو نهادهـ ایمـ
گفتی کهـ حافظا دلـ سرگشتهـ اتـ کجاستـ
در حلقهـ های آنـ خمـ گیسو نهادهـ ایمـ
ϰ-†нêmê§ |